رضا قليخان هدايت

1313

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نامور مير نصر ناصر دين * آفتاب ملوك و گنج هنر قدرست و قضا بروز مصاف * نتوان جستن از قضا و قدر نگسلد داورى ز خلق نياز * گر بجز جود او بود داور جود او چيست ابر بىگريه است * علم او چيست بحر بىمعبر در صفت ميدان عرض سپاه و پيلان سلطان گويد منقش عالمى فردوس كردار * نه فرخار و همه پرنقش فرخار هواش از طلعت ماهان پر از نور * زمينش از بوسهء شاهان پرآثار بتانى اندرو كز خط مشكين * بگرد عارض و رخشنده رخسار بدان ماند كه زاغانند و دارند * گل اندر چنگل و لاله بمنقار بچهر و غمزه نقاشند و جادو * برنگ و بوى بزازند و عطار شب برگشته‌شان را روز معدن * گل نورسته‌شان را غاليه يار از ايشان هريكى همچون درختى * كه سيمش اصل باشد ارغوان بار گرهى را كمر شمشير زرّين * وزو ياقوت رمّانى پديدار به خون ديدهء عشّاق ماند * چكيده بر رخ زرّين بيمار صف پيلانش اندر ساز زرّين * چو كوهى برشكفته زعفران زار به برق آراسته ميغند و دارند * بگرد موج دريا شعلهء نار به زخم پاى ايشان كوه دشت است * به زخم يشك ايشان دشت چون غار به هيجا ميغ رنگ و تيغ دندان * بصحرا كوه جسم و باد رفتار چه جاى است اين مگر ميدان سلطان * خداوند زمانه شاه هشيار بسا لشكركشا آمد برزمش * ز عجب آسان گرفته كار دشوار ز عكس تيغ او افلاك پرنور * ز گرد لشكرش آفاق پرقار ز رزم بندگانش بر قضا جور * ز سم مركبانش بر زمين بار از ايشان هريكى ببرى بلاجوى * سر شمشيرشان ابرى بلابار چو روى شاه ديد از هيبت او * هزيمت شد گرفته دامن عار